با تشکر از جنابعالي، لطفاً تعريفي از کانونهاي تفکر ارايه فرماييد.
کانونهاي تفکر تعريف چندان دقيقي ندارند؛ ولي ميتوان آنها را سازمانهاي پژوهشي فعال در حوزه سياست عمومي تعريف کرد. در دهههاي 50 و 60 قرن بيستم، که مقارن با شکلگيري انديشگاه رند1 در نيروي هوايي آمريکاست، کانونهاي تفکر را Think Factory يعني کارخانههاي فکر ميناميدند. منظور از فکر، تلفيقي از ايده و نظريه است. البته در اينجا نظريه به معني نظريههاي علمي، از نوع نظريههاي فيزيکي يا رياضي نيست؛ بلکه به معني ديدگاه يا رويکردي است که بتواند مبناي يک مسألهي اجتماعي قرار گيرد. به مرور زمان اين نهادها به Think Tank يعني کانون تفکر موسوم شدند که عنوان بهتر آن در فارسي ميتواند انديشکده يا انديشگاه - متناظر با دانشکده و دانشگاه - باشد.
هوشمندي استراتژيک
اينجانب در نخستين مقالهاي که به زبان فارسي دربارهي کانونهاي تفکر نگاشته شده است، اين کانونها را نهادهايي براي سياستپژوهي، ايدهپردازي و راهيابي براي مسايل اساسي تعريف کردم و هنوز هم به اين کارکردها اعتقاد دارم. اما امروز ميتوانم همه اين کارکردها را در يک عبارت زيبا خلاصه کنم: کار اصلي کانونهاي تفکر، توليد هوشمندي استراتژيک است؛ يعني جمعآوري و پردازش اطلاعات مناسب، در زمان مناسب، براي فرد مناسب، به طوري که وي بتواند تصميمهاي کارآمدتري بگيرد. در فرهنگ مديريتي کشور ما، به اين امر، تصميمسازي يا کمک به تصميمگيري گفته ميشود.
تصميمگيري در واقع جوهرهي کار سياستگذاران و مديران است. کانونهاي تفکر، عمدتاً در حاشيه فرايندهاي سياستگذاري عمومي (حکومتي، دولتي) فعال ميشوند و در اين بازي مداخله ميکنند؛ اما به موازات شدتگيري رقابتهاي جهاني و پيچيده شدن فضاهاي کسب و کار، بسياري از شرکتها نيز آموختهاند که بايد به سراغ کانونهاي تفکر بروند و از خدمات فکري آنها استفاده کنند.
کانون تفکر در مخابرات
به عنوان مثال، وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات را در نظر بگيريد؛ گروهي از کانونهاي تفکر ميتوانند در مقام دستيار فکري مقام محترم وزارت فعال باشند و به فرايند سياستگذاري کلان در اين وزارت کمک کنند. برخي ديگر ميتوانند دستيار فکري شرکت مخابرات ايران يا ساير شرکتهاي تابعه و وابسته به وزارت و حتي مرکز تحقيقات مخابرات ايران باشند. در يک کلام، امروز هرجا که پاي تصميمگيري – بهويژه، تصميمگيريهاي حساس و بلندمدت – در ميان باشد، جايي هم براي مشارکت کانونهاي تفکر وجود دارد.
با اين توصيف، ممکن است گفته شود: اين امور را که قبلاً هم کارشناسان دستگاهها انجام ميدادهاند! پاسخ اين است: بله؛ اما با تفاوتهاي بسيار!
چه تفاوتهايي؟ ممکن است بيشتر توضيح بفرماييد؟
تفاوتهاي ميان مجامع کارشناسي و کانونهاي تفکر را ميتوان در چند نکته بيان کرد:
کارشناسهاي که تصميمسازي ميکنند معمولاً نگاه تجزيهاي دارند؛ در حالي که کانونهاي تفکر نگرش ترکيبي يا کلگرا دارند. بدين معني که هر مسألهاي را در ارتباط و تعامل با مجموعهاي از مسايل ديگر ميبينند و براي آن راهحل پيشنهاد ميکنند.
علاوه بر آن، کارشناسها معمولاً به آيندهي نزديک (حداکثر پنج سال آينده) نظر دارند؛ چون توانايي نگاه کردن به افقهاي دورتر را ندارند؛ اما کانونهاي تفکر معمولاً به آيندههاي بلندمدت و حتي دوربرد نگاه ميکنند؛ مثلاً به 20، 30 و حتي 50 سال آينده. علت اين است که کانونهاي تفکر به فنون حرفهاي آيندهپژوهي مجهز هستند؛ ولي کارشناسان معمولاً چنين تواناييهاي حرفهاي ندارند.
نکته ديگر آنکه کارشناسها معمولاً به نتايج يک تصميم ميپردازند؛ در حالي که کانونهاي تفکر هم به نتايج ميپردازند و هم به پيامدهاي بلندمدت آن تصميم. مثلاً کارشناسان معمولاً به شما ميگويند که اگر توسعهي شبکه تلفن همراه را به اپراتور خارجي بدهيد، در نتيجه آن سالانه به ميزان مشخصي به ضريب نفوذ تلفن همراه در کشور افزوده خواهد شد؛ اما آيا اين امر به توسعهي فناوري تلفن همراه نيز واقعاً کمک خواهد کرد؟ اين ديگر نتيجه نيست؛ يک پيامد است که اگر تضميني براي آن وجود نداشته باشد، ممکن است ما را از قافلهي فناوري کاملاً عقب بيندازد.
همچنين، کارشناسها براي دستيابي به يک تصميم بهينه، معمولاً از روشهاي مرسوم جمعآوري اطلاعات و برگزاري جلسات اداري کمک ميگيرند؛ اما فرآيند تصميمسازي در کانونهاي تفکر مبتني بر پژوهشهاي سازمانيافته و حرفهاي است که آن را تصميمسازي / تصميمگيري پژوهشمحور ميناميم. اين تصميمها کجا و آن تصميمهاي کارشناسي کجا؟
با وجود اين تفاوتها، نبايد تصور کرد که تصميمهاي کارشناسي و تصميمهاي کانون تفکر مانعهالجمع هستند؛ بلکه ميتوانند مکمل يکديگر باشند. اما به هرحال، يک تصميم فوري و مقطعي را نميتوان به کانونهاي تفکر سپرد. اين گونه تصميمها را بهتر است کارشناسها بسازند.
و بالاخره اين که تصميمهاي ساختهشده در کانونهاي تفکر معمولا خلاقانهتر است؛ چون اين کانونها به فوت و فن ايدهآوري خلاق تسلط کامل دارند. امروزه دولتها و شرکتهاي پيشرفته پول زيادي براي ايدههاي خلاق ميپردازند. اين ويژگي را دست کم نگيريد.
کانونهاي تفکر را به عنوان سازمانهاي پژوهشي فعال در حوزه سياست عمومي تعريف کرديد. آيا اين کانونها هيچ تفاوتي با مراکز پژوهشي متعارف ندارند؟
بله؛ از چند نظر تفاوت دارند. من سالها پيش بر روي 170 کانون تفکر در گوشه و کنار دنيا مطالعه کردم و مراکز پژوهشي متعارف را هم به خوبي ميشناسم؛ چون سالها در اينگونه مراکز کار کردهام و حتي سمت مدير داشتهام. تعداد کارکنان علمي کانونهاي تفکر معمولاً بين 4 تا 12 نفر است. اما هر کانون تفکر معمولاً به شبکهاي از خبرگان و نخبگان دسترسي دارد.
متدولوژي پژوهش در کانونهاي تفکر نيز متفاوت است: مثلاً ما و همکارانمان در انديشکده آصف در حال مطالعه بر روي چشمانداز بيستسالهي شهر تهران هستم. اين سوژهي پژوهشي هنوز در عالم واقع اتفاق نيفتاده و ما بايد دربارهي چيزي تحقيق کنيم که وجود خارجي ندارد، يعني فقط بايد آن را تصور کرد.
حتي روش مراجعهي ما به آراي خبرگان نيز تا حدي متفاوت از روش مراجعهي مراکز پژوهشي علوم انساني به آراي نخبگان است. به هرحال، کانونهاي تفکر محصولي به نام فکر توليد ميکنند که يک پاي آن در دنياي آينده، يک پاي آن در دنياي خيال و تصور و فقط يک پاي آن در عالم واقعيت است.
اگر اين تفاوتها را در نظر بگيريم و قبول داشته باشيم، بديهي است که نحوهي اعطاي مجوز، ارزيابي و نظارت بر کانونهاي تفکر نيز با مراکز پژوهشي متفاوت خواهد شد. اين نکته را خطاب به مسؤولان محترم وزارت علوم، تحقيقات و فناوري عرض ميکنم که وظيفهي اعطاي مجوز و نظارت بر عملکرد کانونهاي تفکر را بر عهده دارند. يک کانون تفکر در وهلهي اول بايد با معيار رضايت مشتري سنجيده شود. اگر مشتري کانون تفکر از عملکرد کانون راضي باشد، معلوم است که راهحلهاي تجويزي کانون براي او کارساز بوده است. البته معيارهاي متعارف علمي را ميتوان در ارزيابي کانونهاي تفکر لحاظ کرد؛ اما نه به اندازهاي که در ارزيابي مراکز پژوهشي متعارف دخالت دارند.
اين نکته را هم بايد در نظر گرفت که مراکز پژوهشي در اغلب مواقع به صورت تخصصي شکل ميگيرند؛ اما کانونهاي تفکر ميتوانند بسته به شرايط، همهمنظوره يا تخصصي باشند. تجربه 14سالهي من در کانونهاي تفکر نشان ميدهد که کانونهاي تفکر دولتي بايد تخصصي و کانونهاي خصوصي بايد همهمنظوره باشند. چون در حال حاضر، بازار کارهاي تخصصي براي کانونهاي تفکر خصوصي خيلي محدود است.
وضعيت موجود کانونهاي تفکر در کشور را چگونه ارزيابي ميکنيد؟
خيلي سخت؛ اما تا حدي اميدوارکننده. وزارت علوم که بايد استاد اين مبحث باشد، هنوز مبتدي است و شناخت چنداني از کانونهاي تفکر و الزامات رشد و توسعهي آنها ندارد. مشتري هم براي کانونهاي تفکر خيلي کم است. چون دولتمردان و دستگاههاي دولتي ما تا امروز اهميت چنداني براي جنبهي نرمافزاري امور- از جمله براي فعاليتهاي فکري- قايل نبودهاند. مديران ما اغلب با رويکرد ببر و بدوز تصميم ميگرفتهاند. اما امروز حرف دولتمردان عوض شده است. آنها رسماً از ضرورت وجودي کانونهاي تفکر صحبت ميکنند که امري مبارک است.
اما در عمل، اين امر چندان اميدوارکننده نيست. براي اينکه ارزش واقعي فکر در کشور شناخته شود و به دنبال آن کانونهاي تفکر بتوانند به ميدان بيايند، دولت بايد با کمک رسانهي ملي به فرهنگسازي وسيع در اين زمينه بپردازد.
نيروي انساني بالفعل هم در اين زمينه بسيار کم است؛ کانونهاي تفکر بايد خودشان نيروهاي لازم را تربيت کنند که هزينهي آن بسيار سرسامآور است و تقريباً از عهده کانونهاي کمبضاعت برنميآيد. دولت هم تا امروز هيچ حمايت مالي از کانونهاي تفکر نکرده است. بانکها و مؤسسههاي مالي و اعتباري هم مفهومي به نام کانون تفکر را نميشناسند که بخواهند به آنها تسهيلات مالي بدهند. در چنين شرايطي، به راحتي ميتوان حال و روز کانونهاي تفکر را حدس زد. جاي تأسف است؛ در حالي که تفکر بايد به عنوان افضل کارها در جامعهي اسلامي مورد تشويق قرار گيرد، تا اين حد مورد بيمهري و کملطفي مسؤولان قرار گرفته است.
دولت ميتواند حمايت کند
اگر دولت واقعاً مشتاق توسعهي کانونهاي تفکر باشد، راههاي زيادي براي حمايت پيش رو دارد. از برگزاري دورههاي آموزش تخصصي براي مهارتورزي کارکنان کانونها در زمينههايي مثل آيندهپژوهي، مديريت فناوري، برنامهريزي استرتژيک و غيره گرفته تا حمايتهاي مالي بلاعوض و تشکيل يک انکوباتور براي کمک به راهاندازي کانونهاي تفکر جديد.
کانونهاي تفکر، عرصهي خوبي براي اشتغالزايي نخبگان هستند. نخبگان از کارکردن در اين کانونها – براي حل مسايل اجتماعي – واقعاً لذت ميبرند؛ مخصوصاً که خود مالک اين کانونها هم باشند!
پس از تشکيل کانون تفکر، حکومت بايد اين کانونها را شبکه کند. 11 سال پيش، به مجمع تشخيص مصلحت نظام پيشنهاد کرديم که پيشقدم شود و شبکهي کشوري کانونهاي تفکر را راه بيندازد؛ آنها را از طريق واگذاري پروژههاي مناسب در فرايندهاي سياستگذاري سهيم کند و از اين طريق، عصارهي نخبگي کشور را بکشد و مبناي سياستگذاريهاي کلان قرار دهد. امروزه بر اين اعتقاد هستم که اگر اين شبکه تشکيل نشود، تقريباً هيچ کاري در زمينهي کانونهاي تفکر انجام نشده است.
بالاخره کانونهاي تفکر بايد خصوصي باشند يا دولتي؟
مثل همه جاي دنيا، هم خصوصي و هم دولتي. البته بيشتر کانونهاي تفکر در سراسر دنيا غيردولتي هستند. اما به هر حال، نمونههاي دولتي موفقي از اين کانونها در ساختارهاي دولتي هم وجود دارد. به دلايل زيادي ميتوان اثبات کرد که اگر کانونهاي تفکر در چنبره بروکراسي اداري نباشند، کارآمدي بيشتري خواهند داشت، وانگهي، اثربخشي کانونهاي تفکر به آزادمنشي آنها بستگي دارد. وقتي يک کانون تفکر در درون يک دستگاه دولتي شکل ميگيرد، خواهناخواه به سمتي ميرود که توجيهکنندهي سياستها و تصميمهاي مديريت ارشد آن دستگاه باشد. در اين صورت، پنبه بسياري از پژوهشها، گفتمانها و نقدهايي که لازمهي يک سياستگذاري علمي و خلاق است، زده ميشود. البته کانونهاي تفکر خصوصي هم، وقتي که از اين و آن دستگاه دولتي پروژه ميگيرند تا امورات خود را بگذرانند، در معرض همين خطر قرار دارند.
در مجموع اعتقاد دارم که بايد سه نوع کانون تفکر در کشور وجود داشته باشد: کانونهاي دولتي، کانونهاي خصوصي و کانونهاي تفکر دانشگاهي که اغلب به صورت نيمهدولتي / نيمه خصوصي اداره ميشوند.
به هر حال، بايد با فرهنگسازي درست، به کانونهاي تفکر آموخت که همواره پاسدار منافع ملي و نه منافع فردي يا جناحي باشند. براي آنها بايد اصل و اساس نظام و کشور مهم باشد و نه چيز ديگر.
و آخرين سخن در مورد کانونهاي تفکر؟
حرفهاي زيادي در اين زمينه هست. اما ترجيح ميدهم آنها را به فرصتهاي ديگري وانهم و در اين مجال از منظر ديگري به فلسفه وجودي کانونهاي تفکر بپردازيم. ميدانيد که بهرهوري در هر سازمان، آميزهاي از کارآيي و اثربخشي (کارآمدي) است. کارآيي بر دانايي، و بهتر بگويم بر دانش بنا شده است؛ اما اثربخشي يا کارآمدي از خردمندي يا فرزانگي ميجوشد. وظيفه کانونهاي تفکر در ارتباط با هر سازمان اين است که فرزانگي جمعي آن سازمان را تقويت کنند و اين فرزانگي را به سياست و راهبرد تبديل کنند.
به اعتقاد من، فرزانگي يک هرم است که قاعدهي آن سه رأس دارد: يکي چشمانداز است؛ ديگري ارزشها و سومي عبرتها.
چشمانداز در واقع تصويري است از آيندهي مطلوب که در ذهن سازمان شکل ميگيرد و ايجاد آن نياز به آيندهپژوهي - در حد حرفهاي- دارد.
رأس بعدي، عبرتهاست؛ يعني درسهايي که از مطالعهي گذشته آموخته ميشود و معمولاً در قالب يک مجموعه از آموزهها بيان ميشود. اين آموزهها رويهمرفته دکترين را تشکيل ميدهند. همانطور که جامعه يا سازمان توانمند الزاماً بايد چشمانداز داشته باشد، حتماً بايد به يک دکترين نيز مجهز باشد؛ چشمانداز و دکترين، مثل دو روي يک سکه هستند.
ارزشها نيز در اينجا مفهوم خاصي دارند؛ ارزشها يعني هر آنچه که براي سازمان مهم است و دغدغه به شمار ميآيد. براي يک سازمان ممکن است رضايت مشتري مهم باشد، و براي سازمان ديگر، سودآوري بيشتر. رضايت مشتري و سودآوري بيشتر دو ارزش به شمار ميآيند. همانطور که تکتک افراد به ارزشهايي پايبند هستند، سازمانها و جوامع نيز هر کدام ارزشهايي دارند که بهويژه در روزگار ما بايد شفاف و حتي مدون باشد.
جمع اينها، يعني جمع چشمانداز، ارزشها و دکترين، فرزانگي يا خردمندي است که عنصر محوري آن چشمانداز است. پژوهشهاي قابل تأمل و معتبر نشان ميدهد که داشتن چشمانداز در واقع فصلالخطاب موفقيت است. فرد، سازمان و جامعهاي که چشمانداز بزرگ و الهامبخش و مکتوبي ندارد، نبايد اميدي هم به کسب موفقيتهاي بزرگ داشته باشد.
به عرض من توجه فرماييد: کانونهاي تفکر، هرجا که باشند، ژرفاي فرزانگي را افزايش ميدهند و آن را پشتوانه سياستها، راهبردها و برنامههاي بلندمدت قرار ميدهند. حالا ميتوانيم نقش کانونهاي تفکر را روشنتر بيان کنيم: تعميق فرزانگي اجتماعي/ سازماني و طراحي سياستها و راهبردها بر پايهي فرزانگي و چون نقش چشمانداز در اين ميانه حياتي است، معلوم ميشود که چرا فعاليتهاي آيندهپژوهي عموماً در محور فعاليت کانونهاي تفکر قرار ميگيرند.
با تشکر فراوان از جنابعالي.
پينوشت:
1. Rand